على اكبر دهخدا
615
امثال و حكم ( فارسى )
چشمش هزار كار مىكند كه ابروش نميداند . بنهفتهكارى و كردارپوشى خوگر و معتاد است . تمثل : كسى را محرم راز خود آن بدخو نميداند * كه چشمش صد سخن ميگويد و ابرو نميداند وحيد قزوينى چشم عيانبين نبيند نهان را . * ( به چشم نهانبين نهان جهان را كه . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : اگر بس بدى ديدن آشكار . . . ، شود . چشم فلك در ميان سر است . رجوع به : فلك كجمدار يكچشم است . . . ، شود . چشم كلاژه يك دو بيند . * ( حسودت ديد مانندت برادى بلى . . . ) سيف اسفرنگ . رجوع به : يك دو بيند همى . . . ، شود . چشم كه به چشم افتد شرم كند . رجوع به : حيا در چشم است ، شود . چشم گريان چشمهء فيض خداست . * ( چون خدا خواهد كمان يارى دهد ميل بنده جانب زارى دهد * گريه بر هردرد بىدرمان دواست . . . ) مولوى . رجوع به : گريه بر هر درد . . . ، شود . چشم گيتى توئى مرو در خواب * فرصت از دست ميرود درياب . اوحدى . رجوع به . افحسبتم انما . . . ، شود . چشم ما شور بود ؟ . چرا تا من آمدم شما رفتن ميخواهيد . چشم مور و پاى مار و نان ملا كس نديد . رجوع به : نقاره را زدند ، شود . چشم مىبيند دل ميخواهد . رجوع به : اگر چشمان نكردى ديدهبونى . . . ، شود . چشم و چراغ . گزيده و منتخب . محبوب و مطلوب . تمثل : تا ظن نبرى چشم و چراغا كه شب آمد * چشم و دل من سير شود زان لب و دندان . فرخى . نيست جز سر عقل و جان دماغ * خلق را در دو خطه چشم و چراغ . سنائى . قائد چشم و چراغ عالمى گردد چو شمع * آنكه پيمايد بديده قامت شبهاى تار . سنائى . عالم علم بود و بحر هنر * بود چشم و چراغ پيغمبر . سنائى . به روى چشم و چراغ تو چشم دولت و ملك * چو گشت روشن در وقت چشم بد بكفيد . گر سها در سايهء رايت رود چون آفتاب * بعد از اين چشم و چراغ آسمان باشد سها . سلمان ساوجى چشم و چراغ ظفر تيغ جهانگير او * پشت و پناه جهان عدل جهاندار اوست . سلمان ساوجى ظل حق چشم و چراغ دودهء چنگيز خان * شيخ حسن نويان امير دينفزاى كفركاه . سلمان ساوجى چشم و چراغ اهل وجودى و در وجود * ذات شريفت آمده بر سر نشان چشم . سلمان ساوجى چشم و دل پاك است . نظير : انه لغضيض الطرف و نقى الظرف . چشم و دل دويدن . در مطامعى پست بىطاقت و تاب شدن . چشم و دل سير است . بىاعتنا به مال و بلندنظر است .